تبليغاتX
(( دفتر طنز ))

دیگر هیچ وقت مرا نشناس
تاريخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت :17:59
یا حق
دیگر ساعت بر دست من نخواهی دید.من بعد عبور ریز ثانیه ها را مرور نخواهم کرد . وقتی قراری ما بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست ، ساعت به چه کار من می آید! می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم . مثل همین گل سرخ لیوان نشین که پیش از پریروز شدن امروز می پژمرد. دوست دارم یک شبه 60 سال را سپری کنم بعد بیایم و با عصایی در دست کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم تا تو بیایی مرا نشناسی ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی . حا لا می روم که بخوابم . خدا را چه دیده ای شاید فردا به هیات پیر مردی بر خاستم . تو هم از فردا دست تمام پیر مردان وا مانده در کنار خیابان را بگیر . دلواپس نباش . آشنایی نخواهم داد قول می دهم انقدر پیر شده باشم که حتی از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی .شب بخیر.............
نوشته شده توسط کاظم گلسرخی | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري