تبليغاتX
حقیقت و گل سرخ هر دو خار دارند
شکسته بسته

آب نطلبیده همیشه مراد نیست بلکه گاهی بهانه ایست برای قربانی

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

پس از این دو جمله میشه کاملا اثبات کرد که:

ما هیچ وقت نمیرسیم.....!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:54
ما هیچ وقت نمی رسیم....

 

یا حق

هیچ نیامدی مهربان وقتی دست پائیز زده ام به انار ترک خورده باغ خانه مان نرسید با خود خندیدم و دانستم دیگر هرگز طلوع نخواهی کرد....

 

ما هیچ وقت نمی رسیم.....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 17:3
ما هیچ وقت نمیر سیم

یا حق

سلام دوستان به قول شهرام رویا ما هیچ وقت نمیرسیم

البته منظور خودم و شهرام رویاست شما که ایشاالله تا حالا رسیدید و به گمانم رسیدید که هیچ ..گذشتید

این حرف من رو به یاد یه جمله میندازه :

(( چه حکمتی ست که فراموش شده گان هیچ وقت فراموش کننده گان را فراموش نمی کنند ))

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد

 

میدونید چرا؟!

چون ما هیچ وقت نمی رسیم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 12:10
بازی ماندگار اردشیر رستمی

یا حق

دوست داشتم این مطلب در یکی از مجلات از جمله چلچراغ یا همشهری جوان به چاپ برسه اما به علت

برخی از مشکلات مجبورم در وبلاگ این مطلب رو به چاپ برسونم.

هر چند کمال تبریزی و اقای سجاده چی نویسنده سریال شهریار تاریخ رو تحریف کردند و نقد اساسی که

بعدا در وبلاگ خدمت این دو هنرمند گرامی وشما دوستان عزیز تقدیم خواهم کرد. اما موضوع این نوشته

بر میگرده به بازی زیبای اردشیر رستمی امیدوارم نظرات شما برای من کارساز باشه و با نوشته های

خود در بخش کامنت من رو راهنمایی کنید شاد باشید و شاعرانه زندگی کنید.

 

 

بازي ماندگار اردشير رستمي در سريال شهريار

 

 

درست در زماني كه نام شاعران بزرگ ونويسنده گان نام دار ايراني رو به فراموشي مي رفت. كمال تبريزي با شهريار از راه رسيد

هرچند نقدهاي زيادي راجع به اين سريال شده است.اما نكته اي كه حائز اهميت است اين است كه كمال تبريزي با اين اثر گام بزرگي

براي نسل موجود وبعدي برداشت.

وقتي نام وياد شاعران و نويسنده گان ايران رو به فراموشي ست هرگز نبايد انتظار اين را داشته باشيم كه فيلم هايي چون 300 ساخته نشوند.

حرف هاي زيادي براي كمال تبريزي هست اما علت اصلي اين نوشته به بازي اقاي اردشير رستمي بر ميگردد. وانتخاب صحيح وي

درنقش جواني شهريار

اردشير رستمي را بيشتر به عنوان كاريكاتوريست،تصويرساز،مجسمه سازو معمار ميشناسيم. اما پخش سريال شهريار به كارگرداني

كمال تبريزي چهره ديگري از رستمي به عنوان بازيگر معرفي كرد.با اين اوصاف براي مخاطب عام تلويزيوني كه با سريال شهريار

براي اولين بار رستمي را در چهره يك بازيگر تلويزيوني تماشا ميكند، شناخت و اشنايي او با توجه به كارنامه موفق اش در هنر هاي

تجسمي يقين خالي از لطف نخواهد بود.

(( درباره انتخاب اردشير رستمي اقاي حبيب رضايي گفته است: اردشير رستمي گنجينه بزرگي از شعر را در خود دارد. او همواره1

با شيفتگي از شهريار سخن مي گويد و انتخاب او مي توانست اتفاق بسيار خوشايندي باشد. رضايي ادامه داد: بعد از اين كه اقاي كمال

تبريزي اردشير رستمي را ديد، او را بهترين گزينه دانست))

بنده شخصا اردشير رستمي را از نزديك ملاقات نكرده ام . اما هر بار كه بازي زيبايش را نگاه ميكنم احساس ميكنم كه وارد جهاني

تازه مي شوم.جهاني كه در جستجوي خويشتن خويش با حس واحساس براي مخاطب مي افريند. بازيگري سرشار از تازه گي وزيبايي

و ساده گي در نقش خويش و ديالوگ هايي كه بخودي خود نقش را رقم نمي زند .بلكه نوع برخورد بازيگر با نقش خويش ان را در ذهن

مخاطب جاي مي دهد . گويي بازي رستمي خود شعرهاي شهريار است .

گاهي سكانس هاي خاص سريال قضاوت درباره بازي نقش شهريار را مشكل مي كند. رستمي اما بازيگر سكانس ها نيست بازيگري

با بيان و احساسي ساده و حس هاي پيچيده است. او بدون اينكه بداند مخاطبش كيست چنان غرق بازي ميشود كه در انتقال اين احساسات

بر مخاطب موفق مي شود.

در طول زندگي شهريار و در روند فيلم نامه شاعر همه چيز را ازدست داده وحزن وتنهايي و انتظار حس هايي است كه براي بازيگر

باقي مي گذارد و همين ها باعث بازي احساسي اردشير مي گردد. گويي اردشير رستمي  دِ يني نسبت به شهريار و شعر هايش دارد كه

با بازي خود در اين سريال ان را ادا مي كند و اين خود باعث ستايش است.

رستمي به دنبال ارائه معناهاي گمگشته و حس هاي زيباي ديالوگ هاست. بازي او به سمت معنا سير مي كند اما اين معناها خود معناي

تازه اي را مي افرينند . از ويژه گي هاي بازي او استفاده از قدرت گفتار ديالوگ هاست كه نهايت استفاده را مي كند.

يكي از تكنيك هاي بازي رستمي به سكانس هاي خاص سريال مربوط مي شود. يعني عينيت دادن به بازي و شخصيت شهريار، هنر و

شاعري نياز به نبوغ دارد . به طوري كه اين حالت طبيعي و واقعي بازي كردن بازيگر را به مخاطب نشان مي دهد.

ايا بازي رستمي چيزي جز يك برخورد ساده ،عميق و ضربتي به ديالوگ هاست؟

به نظر من رستمي بازي نمي كند نقش او در اين سريال جوششي و محزون است از درون شاعري زخم خورده كه او را در وجود خود

اجين كرده و همين امر باعث مي شود كه در ذهن مخاطب شهريار زنده مي شود.

رستمي با نگاهي فلسفي ، ساده و در عين حال پيچيده خود را به پوست و خون شهريار گره مي زند.

اگر چه سانس هاي مختلف مي تواند باعث بر جسته شدن شخصيت اردشير رستمي و تبديل ان به شهريار گردد. ولي كاركرد اصلي خود را جايي پيدا ميكند كه بازي شخصيتي و احساس اردشير رستمي ان را پر رنگ ميكند.

و حرف اخر اينكه:

بازي اردشير رستمي در سريال شهريار بسيار سخت و در عين حال احساسي مي باشد. واين بار كمال تبريزي با معرفي اين هنرمند گرامي به جامعه سينما و تلويزيون اميد اين را دارد كه اتفاقات زيبايي در اينده اي نه چندان دور براي ايشان در پيش باشد.

 

رضا آخشام   اروميه

 آدرس ايميل

 akhshaam@yahoo.com

 

((منابع)):1 www.ksabz.net

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 15:44
سال نو مباركباد

يا حق

با سلام خدمت تمام دوستان

اميد كه خوب باشيد معمولا متنهاي من نوشتار رسمي نداره برا همين ميرم سر اصل مطلب

خوب يك   سال گذشت و باز سالي از عمر ما نيز گذشت من روزگار خوشي تو چند سال اخير نديدم يعني شايد مقصر خودم بودم و يا اينكه تقدير چنين بود ديشب تا صبح نخوابيدم و مطلبي آماده كرده بودم اما منصرف شدم تمام متن رو براتون بنويسم

فقط  اينو مينويسم كه..

...وبعد خداحافظي كرد باهام درست روز چهارشنبه سوري دو سال پيش بود اونقدر تو فكر فرو رفته بودم كه خودمو تو گيشا پيدا كردم واي

شايد به اتوبوس نرسم شهرام زنگ زد ميام دنبالت بريم ترمينال غرب ..بليط گرفته بودم و شب قبلش با شهرام خونه امير قاسمي زاده بوديم اصرار ميكردند كه شب چهارشنبه سوري با هم باشيم اما بايد ميرفتم و بمب..

صداي عجيبي باز منو به حال خودم برگردوند با خودم گفتم بابا اينا كين به جاي بمب دستي تو گيشا داشتن كپسول پيك نيك مي تركوندند

با هزار مصيبت و راهبندون خودم رو به شهرام رسوندم امير هم باهاش بود سوار ماشين شدم و رفتيم ترمينال غرب بازم اصرار ميكردند كه بمونم راستش خودمم نميخواستم برگردم و ميخواستم يك بار ديگه ببينمش....... سوار اتوبوس شدم و اتوبوس حركت كرد

اشك چشمام رو پر كرده بود دل كندن از اون و شهرام برام سخت بود نميدونم چرا اينقدر  بهش انس گرفته بودم كه هر وقت كه بر ميگشتم اشك از چشام سرازير ميشد نزديكاي هشتگرد اتوبوس وايساد نميدونم چي شده بود كه هر كاري كردند اتوبوس مجدادا روشن نشد

آقايون خانوما لطفا پياده شيد اتوبوس مشكل پيدا كرده زنگ زديم برامون اتوبوس بفرستن الانه كه برسه لطفا پياده شيد و وسايلتونو جمع كنيد

صداي راننده بود ديگه طاقت نياوردم فوري زنگ زدم به شهرام

الو شهرام ...سلام..اتوبوس خراب شده ميخوام امشبو باهم باشيم نيم ساعت بعد شهرام و امير رسيدند و.........

الان دو سال گذشته و من تا همين قدر از نوشته ديشب رو براي شما نوشتم يادمه چند سالي هست كه موقع تحويل سال خونه نبودم دوست نداشتم كسي دورو برم باشه دوست داشتم موقع تحويل سال تنها باشم چون بغضم ميگيره امسالم شايد همين طوري باشه كه ميگم اما نه...

از همين الان ميرم و ميشينم خونه چون قراره بعد مدتها شهرام بياد پيشم و بهترين كار هم همينه كه هست از الان ميرم و ميشنم و منتظر ميمونم

اميدوارم سال جديد طلوع خوشي براي شما و خانواده محترمتان داشته باشه و هر روزتان نوروز باشه

رضاآخشام اروميه ۲۹/۱۲/۱۳۸۶

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 10:8
باز یک شعر با ترجمه

یا حق

 

Where do I begin
از کجا شروع کنم ؟


To tell the story of how great a love can be
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

The sweet love story that is older than the sea
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است


The simple truth about the love she brings to me
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

Where do I start
از کجا شروع کنم ؟
With her first hello

با اولین سلامش
She gave a meaning to this empty world of mine
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

There will never be another love ، another time
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

She came into my life and made the living fine

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

... She fills my heart
او قلب مرا پر کرد ...

With very special things
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

With angle songs ، with wild imaginings
با آواز فرشته ها ، با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

She fills my soul with so much love
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

That anywhere I go ، I am never lonely with her along
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند


?! Who can be lonely
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟!

I reach for her hand It is always there
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

How long does it last
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟


? Can love be measured by the hours in a day
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

I have no answer now But this much I can say
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...

I know I will need her till the stars all burn away
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند


And she will be there
و او آنجاست

 

شما باور میکنید؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 18:54
شعر هایی کوچک از شاعرانی بزرگ

یا حق

توجيه شاعرانه - حسين منزوی - شعر
اي سرو جان گرفته ي باغ كتاب ها
خاتون غرفه هاي نگارين خواب ها
زايندگي گرفته ز تو بطن خاك ها
پاكيزگي گرفته ز تو ذات آب ها
اي در كتاب زندگيم اشتياق تو
توجيه شاعرانه ي فصل شتاب ها
اي استجابت و تنهايي مرا
شبهاي بازوان عزيزت جواب ها
تو كيستي در سفر جستجوي تو
صد چشمه جوش زند ز كوير سراب ها
مست از تو شد هر آينه دريا كه مست شد
اي شط ملتقاي تمام شراب ها
دل مي دهد بشارتم از بازگشتنت
و روزهاي خالي  از اين اضطراب ها
و آنروز دور نيست كه فانوس مي شوند
در كوچه هاي آمدنت آفتاب ها
                                              حسين منزوي
                                              برگرفته از كتاب
                                            از شوكران وشكر

 

 

دريغ- دايگاگو هوريگوچي - شعر

محبوب بودن يك گل رز است

و عاشق بودن خارهاي شاخه ي آن

زود باشد كه گلبرگها بريزد

اما خارش در آزار دادن تيز است.

                                       دايگاكو-هوريگوچي

                                     برگرفته از كتاب هايكو

                                    ترجمه هاشم رجب زاده

 
 
 
لبريخته ۳۵ - يدالله رويايی - شعر
همسايه ي تو طناب!
جرياني باريك است
و در اين باريكي
كسي به چاه تو مي افتد
كسي به چاه تو بالا مي افتد
                                      يدالله رويايي
                                    برگرفته از كتاب
                                       لبريخته ها
 
 
تشييع جنازه باغچه - فردين نظری - شعر
یک هفته است
نسروده ای را
گریه می کنم
....
تشییع جنازه ی باغچه
چند فصل
طول
می کشد.
                         فردین نظری
                        برگرفته از کتاب
                       وقتی که دستها
                اعتماد باغچه را می خواهند
 
 
تو هنوز زيبايی- رسول يونان - شعر

اگر قرار بود
هر سقفی فرو بریزد
آسمان, باید
خیلی وقت پیش فرو می ریخت
اگر قرار بود
با نایستد
ما که همه بر باد شده بودیم
نگران هیچ چیز نباش
تو هنوز زیبایی
و من هنوز می توانم شعر بنویسم.
                                               رسول یونان
                                              برگرفته از کتاب
                                             کنسرت در جهنم

 

روابط نامشروع - حسين کوشامنش - شعر
بر سیم های رابطه گنجشک اند
این حرف هایی که نگذشته از چهل
کلاغ می شوند
و از گنجشک ها یکی حرف می زند
که این کلاغ با چهل حرف هم حتی
یکی ار سیاه می کند
تا صدای تیر که سیاه شود گنجشک
از تفنگی که بوی خون
و صیادی که از جنون
بر سیم های رابطه چنگ می زند
تا به رقص آورد کرکسی را
برای کلاغی که می خندد تا چهل گنجشک
                                                حسین کوشا منش
                                                   برگرفته از کتاب
                                               ردی از سواد گریه ها
 
 
 
آغاز کتاب اول - عميد صادقی نسب - شعر
چه ترسی برم داشت
چه ترسی
وقتی نگاهت
معنای آغاز کتاب اولم بود
و اینقدر
پتک لازم نیست
جمجمه ام طاقت اینهمه راندارد
من اصلا هیچ
به فکر دستان کوچکت باش
باور کن
من ترا برای یک روز و صد سال نمی خواهم
برای همیشه می خواهمت
که آیینه بی قاب زود می شکند.
                                        عمید صادقی نسب
                                            برگرفته از کتاب
                                          کاکتوس روبان زده
 
 
 
نامه های عاشقانه ۱۳- نزار قبانی - شعر

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.
                                     نزار قبانی
                                 برگرفته از کتاب
                            در بندر آبی چشمانت
                               ترجمه احمد پوری

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 18:9
یک شعر انگلیسی با ترجمه

یا حق

یک شعربا ترجمه تقدیم دوستان میکنم از جمله شهرام عزیز چون میدونم تنها کسی که برام باقی مونده از اینهمه ادعا اونه

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

اگر تو خواستی قبل از من بمیری

بهم بگو که می خوای یه دوست رو هم همراه خودت ببری یا نه .





If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.





True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمی دونیم.





A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد

که تموم دنیا از پیشت رفتن.



Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.


جلوی من قدم بر ندار

شاید نتونم دنبالت بیام.

پشت سرم راه نرو،

شاید نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بیا و دوستم باش.



Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.





Friendship is one mind
in two bodies.


دوستی یعنی یک روح در دو بدن .





I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

من به تو تکیه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چیزمون مرتبه.





If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از یه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.





Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترین دوستان

حرفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون.



My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.





Hold a true friend with both your hands.;


یک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.



A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه

 

حالا نظرات شما میگه که من دوست واقعی بعد از شهرام دارم یا نه

شاد باشید و شاعرانه زندگی کنید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 13:1
یک ترانه

یا حق

ترانه ای که نمیدونم از کیه تقدیم شما

 

یادمه اولین روزگونه هاموترکردید وقتی دیدید دیوونم حرفامو باور کردید
خیالتون راحت شد که بی شما می میرم محبت و ازاون وقت کمتر و کمتر کردید
گفته بودید با منید حتی اگه نباشم کلاغ خبر میاورد شب و با کی سر کردید
شما دوستم نداشتید از چشماتون می بارید ، نمیدونم شعرها مو واسه چی از بر کردید
از هر جا میگذشتید گل به پاتون می ریختم ، شما به جاش تو قلبم هزارتا خنجر کردید
عزیز بودید فراون زجرم دادید چه آسون ، وجودتونو با زجر واسم عزیزتر کردید
به یادتون نمونده تو اون غروب پائیز ، پیش هزار تا شاهد دستم انگشتر کردید
چه روزهائی که شونم پناه اشکاتون شد ، رو زانوهای خستم،خستگی رو درکردید
انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم ، یه روز که گل میدادم نداده پرپر کردید
چیزی نبود تا اون روزآروم بودیم و خوشبخت ، تمام این کارهارو اون روز آخر کردید
پس نذرامون چی میشه ، حتماً به یادتون نیست واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید
حق با شماست من کجا ، شما کجا و تقدیر میوه خوشبختی رو همیشه نوبر کردید
من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته ، این اولین بار که شما با هم قهر کردید
همون کلاغه میگفت یه جا شما رو دیده انگشترو تو دست یه کس بهتر کردید
من که پسش ندادم ، دادم به همسایتون گفتم دیگه درست نیست شما ما رو پر کردید
یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه ، اگه یه وقت بهم خورد منتظرم برگردید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 19:37
بابا مرام

یا حق

باز مثل معمول اسم مستعاری که گرفتاری وبلاگ ما شده برای ما مطلبی فرستاد که خدا رفته گانش رو بیامورزه منو خیلی خندوند

دوستان به این سایت مراجعه کنید اگر پول دار شدم قول میدم نصف نصف همه شما رو پول دار کنم
شهرام جات خالی امشب خیلی خندیدم
اینم ادرس سایت پول دار شدن از طریق من
پولدار شوید و کلیک کنید و کمی بخندیدlol

خدا رو چه دیدی هر چند منو شهرام کتک این کارا رو قبلا خوردیم نوش جونمون

http://www.p30tabligh.com/?user=AkhshaM

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 21:50
دیگر هیچ وقت مرا نشناس

یا حق
دیگر ساعت بر دست من نخواهی دید.من بعد عبور ریز ثانیه ها را مرور نخواهم کرد . وقتی قراری ما بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست ، ساعت به چه کار من می آید! می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم . مثل همین گل سرخ لیوان نشین که پیش از پریروز شدن امروز می پژمرد. دوست دارم یک شبه 60 سال را سپری کنم بعد بیایم و با عصایی در دست کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم تا تو بیایی مرا نشناسی ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی . حا لا می روم که بخوابم . خدا را چه دیده ای شاید فردا به هیات پیر مردی بر خاستم . تو هم از فردا دست تمام پیر مردان وا مانده در کنار خیابان را بگیر . دلواپس نباش . آشنایی نخواهم داد قول می دهم انقدر پیر شده باشم که حتی از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی .شب بخیر.............

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رضا آخشام در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:59
حیدر بابایا سلام

یا حق

سلام بر حيدربابا (حيدر بابيه سلام)
سروده استاد شهريار
حيدربابا نام كوهى در زادگاه استاد محمد حسين بهجتى تبريزى ملقب به شهريار است . منظومة « حيدربابايه سلام » نخستين بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تا كنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است . ليكن ترجمه بى بديل آن به شعر منظوم فارسى توسط دكتر بهروز ثروتيان شاهكارى ماندگار است . مترجم در توضيح هدف خود از انجام اين كار بسيار دشوار مى گويد : « زيبايى يك شعر در وزن و آهنگِ كلماتِ همنشين در يك بيت و هماهنگى آواها از نظر نرمى و درشتى و حتى برداشت و فروداشتِ حركات نهاده شده كه ذوق و استعداد هنرمند آنها را به هم دوخته ، است تا خواست دل او را به صورتى مؤثر و دل انگيز بيان كند . از همين روست كه هر گونه تغيير در صورتِ شعر زيبايى و دلربايى آن را پريشان مى سازد بى آنكه شايد به شكل خيالى يا معنى آن لطمه اى بزند . » با اين حال مترجم معتقد است كه هيچ ترجمه اى قادر به انتقال كاملِ بار احساسى و معنوى موجود در اين اثر نيست .

منتقدان در توجيه ترجمه زيباى ايشان اين مثل فرانسوى را متذكر شده اند كه : ترجمه به زن مى ماند اگر وفادار باشدزيبا نيست واگر زيبا باشد وفادار نيست.

حيدربابا سندى زنده است ، و پرده اى رنگين و برجسته از زندگى در روستا را نشان مى دهد . مضمون اغلب بندهاى آن شايستة ترسيم و نقاشى است . زيرا از طبيعت جاندار سرچشمه مى گيرد . قلب پاك و انسان دوستِ شهريار بر صحنه ها نور مى ريزد و خوانندگان شعرش را به گذشت هاى دور مى برد . نيمى از اين منظومه نامنامه و يادواره است كه شاعر در آن از خويشان وآشنايان و مردم زادگاه خود و حتى چشمه ها و زمينها و صخره هاى اطراف خشگناب نام مى برد و هر يك را در شعر خود جاودانگى مى بخشد

اما بعد...........

اوغلوم اوز شعرلريوي آناديلينده ياز کي  سنين آناندا اونلاري دوشونه بيلسين!

(پسرم شعرهاي خودت را به زبان مادريت هم بنويس تا مادرت نيز اشعارت را متوجه شود!)


 

سلام بر حيدربابا

حيدربابايا سلام

حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوكت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو كبكِ تو پَرّد ز روى خاك

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناك

باغت به گُل نشسته و گُل كرده جامه چاك

ممكن اگر شود ز منِ خسته ياد كن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْكتوْزه ، ائلوْزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

حيدربابا ، كهليك لروْن اوچاندا

كوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چيچكلنوْب ، آچاندا

بيزدن ده بير موْمكوْن اوْلسا ياد ائله

آچيلميان اوْركلرى شاد ائله

دانلود شعر حيدر بابا از استاد شهريار به همراه ترجمه فارسي آن
حجم فايل (۱۷۹ كيلو بايت)

چون چارتاق را فِكنَد باد نوبهار

نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشكار

بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار

از ما هر آنكه ياد كند بى گزند باد

گو :‌ درد ما چو كوه بزرگ و بلند باد

 

حيدربابا چو داغ كند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

يك دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را كه بيارد به كوى من

باشد كه بخت روى نمايد به سوى من

 

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد

اين زال كى ز كُشتنِ فرزند سير شد ؟

 

حيدربابا ، ‌ز راه تو كج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من

ديگر خبر نشد كه چه شد زادگاه من

هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود

هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر

جاى فسوس نيست كه عمر است در گذر

نامردْ مرد ،‌ عمر به سر مى برد مگر !

در مهر و در وفا ،‌ به خدا ، جاودانه ايم

ما را حلال كن ، كه غريب آشيانه ايم

 

ميراَژدَر آن زمان كه زند بانگِ دلنشين

شور افكند به دهكده ، هنگامه در زمين

از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين

بى اختيار سوى نواها دويدنم

چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم

 

در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان

رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن

با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !

در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد

روحم هميشه بارور از آن ديار شد

 

حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها

در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها

پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها

چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است

وين شهريارِ تُست كه تنها نشسته است

 

حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن

چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن

ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن

بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو

نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو

 

شيطان زده است گول و زِ دِه دور گشته ايم

كنده است مهر را ز دل و كور گشته ايم

زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم

اين خلق را به جان هم انداخته است ديو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو

 

هركس نظر به اشك كند شَر نمى كند

انسان هوس به بستن خنجر نمى كند

بس كوردل كه حرف تو باور نمى كند

فردا يقين بهشت ، ‌جهنّم شود به ما

ذيحجّه ناگزير ،‌ محرّم شود به ما

 

هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد

از سوى كوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد

با صوت خوش چو شيخ مناجات مى كشيد

دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق

خم مى شدند جمله درختان براى حق

 

داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاك و خَس

پژمرده هم مباد گل وغنچه يك نَفس

از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ كس

اى چشمه،خوش به حال تو كانجا روان شدى

چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى

 

حيدربابا ،‌ ز صخره و سنگت به كوهسار

كبكت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار

از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار

اى كاش گام مى زدم آن كوه و درّه را

مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را

 

در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشك آفتاب

جوشنده چشمه ها ز چمنها ،‌ به پيچ و تاب

بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب

زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند

خلوت كنند و آب بنوشند و بر پرند

 

وقتِ درو ،‌ به سنبله چين داسها نگر

گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر

در كشتزار از پىِ مرغان ،‌ شكارگر

دوغ است و نان خشك ، غذاى دروگران

خوابى سبك ، دوباره همان كارِ بى كران

 

حيدربابا ،‌ چو غرصة خورشيد شد نهان

خوردند شام خود كه بخوابند كودكان

وز پشتِ ابر غمزه كند ماه آسمان

از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز كن

چشمان خفته را تو بدان غصّه باز كن

 

قارى ننه چو قصّة شب ساز ميكند

كولاك ضربه اى زده ، در باز مى كند

با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى كند

اى كاش بازگشته به دامان كودكى

يك گل شكفتمى به گلستان كودكى

 

آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان

خوردن همان و جامه به تن كردنم همان

در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !

آن روزهاى نازِ خودم را كشيدنم !

چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !

 

هَچى خاله به رود كنار است جامه شوى

مَمّد صادق به كاهگلِ بام ، كرده روى

ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، كو به كوى

بازى كنان ز كوچه سرازير مى شديم

ما بى غمان ز كوچه مگر سير مى شديم !

 

آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش

مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش

حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش

بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد

ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !

 

اسبِ مَلِك نياز و وَرَنديل در شكار

كج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار

ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار

وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز كرده اند !

بر كوره راه پنجره ها باز كرده اند !

 

حيدربابا‌ ، به جشن عروسى در آن ديار

زنها حنا - فتيله فروشند بار بار

داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار

مانده به راهِ دختركانِ تو چشمِ من

در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در كشتزارها

از سقّز و نبات و از اين گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

كز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود

جورابِ يار بافته در دستِ يار بود

آويخته ز روزنه ها شالها فرود

اين رسم شال وروزنه خودرسم محشرى است

عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !

 

با گريه خواستم كه همان شب روم به بام

شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام

آويخته ز روزنة خانة غُلام

جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه

بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه

 

در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار

آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار

وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار

صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند

صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند

 

نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا

با نقش آن طلا در و ديوار در جلا

هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا

رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران

دلها ربوده از همه كس ، خاصّه مادران

 

با پيك بادكوبه رسد نامه و خبر

زايند گاوها و پر از شير ، بام و در

آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشك و تر

آتش كنند روشن و من شرح داستان

خود با زبان تركىِ شيرين كنم بيان :

قيزلار دييه ر :‌ « آتيل ماتيل چرشنبه

آينا تكين بختيم آچيل چرشنبه »

 

با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار

با كودكان دهكده مى باختم قِمار

ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار

من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها

از دوستان على و رضا يادگارها

 

نوروزعلى و كوفتنِ خرمنِ جُوَش

پوشال جمع كردنش و رُفتن از نُوَش

از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش

ديدى كه ايستاده الاغ از صداى سگ

با گوشِ تيز كرده براى بلايِ سگ

 

وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب

در بندِ ماست كُرّة خرها به پيچ و تاب

گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب

بر پشتِ كرّه ، كرّه سوارانِ دِه نگر

جز گريه چيست حاصل اين كار ؟ بِهْ نگر

 

شبها خروشد آب بهاران به رودبار

در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز كوهسار

چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار

سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى كشند

گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى كشند

 

بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است

وان كلبة طويله خودش گرمخانه اى است

در رقصِ شعله،گرم شدن خود فسانه اى است

سِنجد ميان شبچره با مغز گردكان

صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان

 

آمد ز بادكوبه پسرخاله ام شُجا

با قامتى كشيده و با صحبتى رسا

در بام شد سماور سوقاتيش به پا

از بختِ بد عروسى او شد عزاى او

آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او

 

چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن

رخشنده را سخن چو شكر بود در دهن

تركى سروده ام كه بدانند ايلِ من

اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار

تنها ز نيك و بد مزه در كام ماندگار

 

پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب

با كودكان گلولة برفى است در حساب

پاروگران به سُرسُرة كوه در شتاب

گويى كه روحم آمده آنجا ز راه دور

چون كبك ،‌ برفگير شده مانده در حضور

 

رنگين كمان ،‌ كلافِ رَسَنهاى پيرزن

خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن

دندان گرگ پير چو افتاده از دهن

از كوره راه گله سرازير مى شود

لبريز ديگ و باديه از شير مى شود

 

دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد

كِز كرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد

روشن تنور و ،‌ دود جهان را به كام بُرد

قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش

در توى ساج ، گندم بوداده در خروش

 

جاليز را به هم زده در خانه برده ايم

در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم

از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم

تخم كدوى تنبل و حلوايى و لبو

خوردن چنانكه پاره شود خُمره و سبو

 

از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده

از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده

دنياى ديگرى است خريد و فروش ده

ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم

گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم

 

مهتاب بود و با تقى آن شب كنار رود

من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود

زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود

گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده

چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده

 

حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

ليك آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان

 

گويند روشن است چراغ خداى ده

داير شده است چشمة مسجد براى ده

راحت شده است كودك و اهلِ سراى ده

منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !

در سايه عنايت حق زنده ياد باد !

 

حيدربابا ، بگوى كه ملاى ده كجاست ؟

آن مكتب مقدّسِ بر پايِ ده كجاست ؟

آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده كجاست ؟

از من به آن آخوند گرامى سلام باد !

عرض ارادت و ادبم در كلام باد !

 

تبريز بوده عمّه و سرگرم كار خويش

ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش

برخيز شهريار و برو در ديار خويش

بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد

هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد

 

دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد

كشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد

ناكام ماند هر كه در اين آشيانه شد

بر هر كه هر چه داده از او ستانده است

نامى تهى براى فلاطون بمانده است

 

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان

برگشته يك يك از من و رفتند بى نشان

مُرد آن چراغ و چشمه بخشكيد همچنان

خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم

دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

 

قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو

اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو

خوش بود ماهتاب در آن گشتِ كو به كو

اسب كبودِ مش ممى خان رقص جنگ كرد

غوغا به كوه و درّه صداى تفنگ كرد

 

در درّة قَره كوْل و در راه خشگناب

در صخره ها و كبك گداران و بندِ آب

كبكانِ خالدار زرى كرده جاى خواب

زانجا چو بگذريد زمينهاى خاك ماست

اين قصّه ها براى همان خاكِ پاك ماست

 

امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟

با من بگو : كه مانده ز سادات خشگناب ؟

اَمير غفار كو ؟‌ كجا هست آن جناب ؟

آن بركه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟

يا خشك گشته چشمه و پژمرده كشتزار ؟

 

آميرغفار سرورِ سادات دهر بود

در عرصه شكار شهان نيك بهر بود

با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود

لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد

چون تيغ بود و دست ستمكار مى بريد

 

مير مصطفى و قامت و قدّ كشيده اش

آن ريش و هيكل چو تولستوى رسيده اش

شكّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش

او آبرو عزّت آن خشگناب بود

در مسجد و مجالس ما آفتاب بود

 

مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ

چون ابر كوهسار بغُرّد به باغ و راغ

حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ

با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود

چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود

 

آن سفره هاى باز پدر ياد كردنى است

آن ياريش به ايل من انشا كردنى است

روحش به ياد نيكى او شاد كردنى است

وارونه گشت بعدِ پدر كار روزگار

خاموش شد چراغ محبت در اين ديار

 

بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش

سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش

ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش

امروز گفتنم همه افسانه است و لاف

بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف

 

بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش

تا كُنج لب سياهى وسمه گسستنش

از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش

شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !

خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !

 

عمّه ستاره نازك را بسته در تنور

هر دم رُبوده قادر از آنها يكى به روز

چون كُرّه اسب تاخته و خورده دور دور

آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود

سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !

 

گويند مير حيدرت اكنون شده است پير

برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير

شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير

ابرو فتاده كُنج لب و گشته گوش كر

بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر

 

مير عبدل آن زمان كه دهن باز مى كند

عمّه خانم دهن كجى آغاز مى كند

با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى كند

تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد

شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد

 

فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب

يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب

رُخساره نيز بود هنرمند و كامياب

سيد حسين ز صالح تقليد مى كند

با غيرت است جعفر و تهديد مى كند

 

از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان

غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان

در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان

بيرون زند ز روزنه دود تَنورها

از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها

 

پرواز دسته دستة زيبا كبوتران

گويى گشاده پردة زرّين در آسمان

در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان

در اوج آفتاب نگر بر جلال كوه

زيبا شود جمال طبيعت در آن شكوه

 

گر كاروان گذر كند از برفِ پشت كوه

شب راه گم كند به سرازيرى ، ‌آن گروه

باشم به هر كجاى ، ز ايرانِ پُرشُكوه

چشمم بيابد اينكه كجا هست كاروان

آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان